خيال تو

حال كه از تو دورم وخيالم را با ياد تو آرام مي كنم
به تو مي انديشم به تو وخاطرات تو
آن گاه كه سكوت خلوتم را با مروركردن به كلمه كلمه جملات تو پر مي كنم
حضورتودرلحظه لحظه زندگي من احساس مي شود
آن گاه كه ازكنارت مي گذشتم وتو فقط گذشتنم را حس كردي
توحضورمراباور كردي ولي چه سود
آن گاه كه ديگر درپشت سرت نشانه اي ازردپاي من نبود
ازتودورشدم دورشدم دورشدم ومرا باورنكردي
چرا درباورمن تو د يگر نيستي
نمي دانم كه چه كردم كه برايت محوشدم مرازنده كن
s.m
